آسمانه

این نامی ست که روزی بهترینی مرا با آن نام فرا خواند.

این روزها چه بسیار بر بودن وماندن می‌اندیشم وبهتر آن است که گویم بر چگونه زیستن می‌اندیشم وبر حال وکار مردمانی که چه طور می‌شود که بیاموزم از آنانی که پیش از من آموخته‌اند . گاه می‌پندارم که کردار ورفتاروگفتارآنانی که سخت آزرده‌ام ساخته است، درس های بسیاری برای آموختن،درکرده هاشان بوده است که غافل از همه‌ی آنها ناله ها سر می دادم که چرا وچگونه چنین کرده است با من، .... ای کاش پیش از همه‌ی اینها چگونه آموختن از برخوردهای به ضم من ناحق دیگری را می آموختم تا اینکه گریه وناله سردهم از برای این که چرا او چنین کرد ودیگری چنان وباز گفتم ودیگران شنیدند، غافل از آنکه تنها من راوی زندگی خودم هستم ونه اینکه او چه کرد وچه نکرده است و باید در کلاس درسی نشست که دیگران استادان پر فضیلتی هستند از آن روی که چند وچونی را چنان بهای به سنگین بر تو روا میدارند که در هیچ کتاب خواندنی آن را نتوانی فهم کرد واز این بابت چه بسیار بابد سپاسگزار آنان باشیم تا گلایه مند از آنان از برای کرده هایشان که سخت درس زندگی را به ما آموختند.

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات () |

این روزها در عجب مانده‌ام در کردار وپندار وگفتار این وآنی که در دور ونزدیک من روزگار می گذرانند، وبلا تکلیف تر از آن بابت که در آخر چگونه باید بیاندیشم در ارتباط با دیده ها وشنیده‌هایم ؛ نه می دانم ونه حتی می‌توانم خود را با این وعده دل خوش سازم که در گذر ایام خواهم فهمیدومطمئن گردم از این روی که این درست می‌گوید ویا آن دیگری، و یا حق کیست وناحق کی؟ از همین رو با خود عهد کردم که کمتر ببینم وبشنوم ودیگرحتی در باب دیگران نیاندیشم ، چون در آخر جزء سردرگمی هیچ نصیبی از این وسواسهای وسوسه انگیز چون سردرگمی نسیبم نمی‌گردد و این همه را اگر هیچ بپندارم. تردیدی که از این روی بر دلم نقش می‌بندد از عالم و‌آدم را نمی‌توانم نادیده انگارم.پس چه نیکو تر آن است که دیده فرو بندم از نادیدنی های که به راستی دیدنی نیستند وجزء رنج وهم هیچ به همراه ندارند ونخواهند داشت ودست بر گوش نهم وروی از دیگری برگیرم که مباد او مرا با خود به قهقرای برد که هیچ راه گریزی از آن نخواهم یافت.بهتر از بهترش آن است که گویم من نمی دانم واوست که عالم است بر هر دیده‌ی نادیده‌ی وشنواست بر هر ناشنیدنی وناگفتی ، چه رسد به گفته ها وشنیده ها و......

نوشته شده در یکشنبه ٦ فروردین ۱۳٩۱ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات () |

گاه دیده ها وشنیده هامان بهانه‌ی میشود برای رهایی از هر چه که برای ما ناتمام مانده است وفصلی نو از دانستن را برایم به ارمغان می‌آورد،هر از چند گاهی سفری می‌کنیم به خاطره‌های دور ودراز‌مان که چه می شود ما را که تا بدین جا بی هیچ پناهی، بی پناه مانده‌ایم.آری خصلت بودن، تنهای ست تا بیاموزی آموخته‌های را که از ترس به عمل درآوردنشان گریزان گشته ی از حقیقت وبه دامان دروغ پناه برده ی ومپندار که تو باید این راستی را بر دیگری که از تو نیست عرضه داری ، بلکه این فقط وفقط از آن توست که بدانی وبپذیری خودی را که از آن هراس به دل راه می‌دهی.

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات () |

چندو چون اين، بود نابود است در غوغاي دل

جان به رسواي، خو كرده در پندار دل

ناديده باور ميكند،آنچه ناديدني ست در برهان دل

گفت ونا گفتش را نشنيده مي‌گيرد، در نجواي دل

آرام جان گم مي كند، در بازي دل

رندانه،از هيچ همه را مي بخشد در قمار دل

نوشته شده در شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات () |

وقتی که چشمام خیس ازغم روزهای رفته است و دلم سرشار از هراس روزهای نیامده، به تو می‌اندیشم که در گذر ایام چه تفاوتها که میان این بود ونبودها معنا یافته است.

در میان خاطراتی که هرگز مجال مکتوب شدن نیافته اند به دنبال من کیستم ، میگشتم تا بیابم منی را که در میان تلاطم های بی‌پایان روح خسته‌ام به فراموشی سپرده بودمش.

آنقدر امروز وفردا کرده‌ام از برای آن مهم که بسیار دیر است و دور، درک آنچه در پی یا‌فتنش امروز قدم در راه گذاشته ام.آنچه از آن سخن به میان می‌آورم تردید بی پایانی بوده است در باب عشق و بهتر آن ست که اینگونه بخوانمش رسم عاشقی و چه ناتوانم در این مهم وچه حسرتها که از برای آن به دل راه داده‌ام، که ای کاش پیش از این ها یافته بودمش این یگانه دوران را ،.........

نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات () |

چه بسیارند خفتگان در باور واهی عشق در جمع ما

ادعای عشق، بیش از عشق فریاد می‌گردد در حلقه‌ی گفتار ما

هر بار که قرعه به نام عشق زدنند، عشاق همهمه‌ها کردند

حق ونا حق بودنش بر گردن آنان که گفتند، هستند

تفأل‌های بسیار عشاق، در باب معشوقکانشان، تمامی نخواهد داشت

کاش که یکبار هم ورق برگردد ونیتی به نام عشق کنند

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات () |

همیشه اوقاتم را به انتظار سپری کرده ام که تا شاید فردای نیامده، بهتر از امروزوگذشته از دست رفته باشد.خنده‌ام می‌گیرد، که چه بسیاربخت خود را در این راه رفته آزموده‌ام وهرگز از آن جوابی نگرفته ام امّا باز هم به تکرار قدم در این راه پر تکرار می گذارم.چه بیشمار لحظاتی که با خود غرق در اندیشه‌های دور ودراز بودم وغم رویاهای محقق نشده را به دل راه داده ام.شکایتهای بی‌پایان وگلایه‌های بی‌شمارم از این روزگار کجدار ومریض تمامی ندارد و همواره انتظار آن را می‌کشیدم که اگر چنین وچنان شود،چه‌ها خواهم کرد.آنقدر خود را غرق درحسرتها وآه وافسوس نداشتن‌ها کرده بودم که خویش را از دیدن آنی که همه‌کسم بود محروم ساختم.تازه به آن هنگام که ابری تیره وتار، آفتاب تابان زندگی‌ام را در بر گرفت وآنگاه که سایه‌ی سرد وتاریکش بر جانم نشست ،فهمیدم که چنین خورشید تابانی همواره بر آسمان زندگیم می‌تابیده ومن همواره دیده بر زمین دوخته بودم تا شاید بهره ی ناچیزی برم از آنچه که دیگران از کف می دهند. آنقدرنظر برداشتنی‌های دیگران داشتم که، خودم را محروم ساختم ازدیدنش.چنان غرق در دلفریبان زمینی گشته بودم که غافل گشتم از این که فهم کنم حضوری چنان نورانی را که توسل به او می‌توانست، حتی برای دمی مرا دور سازد از ظلمتی چنان ‍‍ژ‍رف که امروز درونم را فرا گرفته است.

                                                             

نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات () |

..........واین پایانی دیگر است وسرآغازی نو از فصل، غم انگیز زندگی ام.

چقدر اشتباه می پنداشتم که این داشتنی، فقط از آن یک تن نیست از آن ماست و من بعنوان منی از این ما حق انتخاب دارم، چه بسیار خود را شماتت می‌کنم از برای اینکه چنین تصوری را در ذهن خود ساخته وپرداخته بودم وگاه می‌رسم به آنجای که این اندیشه را او را جانم نشاند همانی که این تصور را به تصویر نکشید

حکایت ، حکایت مالکیت ونسبت ودوری ودیری آدم های ست که به سادگی وزش بادی دل می‌بندند ودل می‌برند و ساده تر از آنچه که به پندار آید، دل می شکنند.

پچ پچ ‌های مردمان گوش‌ خلق را کر می‌سازند، این همان نجواهای ست که به هیاهو بدل شده‌اند تا بی‌ آبرویت کنند وانگشت اشاره شان که به هر سمتی بروی تو را نشانه می‌روداز این رو علم گشته است تا رسوای عالمت ‌سازندو..... که اگر تو بر مزار عزیزی روی و بلند تر از کسان آن مرحوم که به هر ترتیب نسبت، سببی یا نسبی با او دارند بگریی در غم رفتن آن از دست رفته، چه نیش وکنایه‌ها که حوالت نمی‌کنند وتحقیرهای ناروایی که به ناحق بر تو روا می‌دارند،..................چقدر زود دیر می‌شود، آری زودتر از آنی که می پنداشتم دیر شد و دردی چنان خانمان سوز بنیادم را برانداخت .

کاش بودی واگر بودی، نه این راه که تو رفته‌ی بازگشتی ندارد .پس امّا واگر وای‌کاش هم در این میانه رنگ می‌بازد وباز من می‌مانم و دنیای سرتا سر من ، که دیگری را به آن راه نیست.

با تو عهد می‌بندم که امروز،نه، فردا، هم نه، ......امّا سرانجام روزی خواهد آمد که این دل بی قرار ، قرار گیرد وآن هنگامه‌ی ست که در زیر تله‌ی خاک برای ابد به آسودگی خفته باشم.

نوشته شده در جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت