آسمانه

این نامی ست که روزی بهترینی مرا با آن نام فرا خواند

روزها را یک به یک از سر میگذرانم تا روز نو شود و روزی نو، از جانب تو نصیب من گردد

هر لحظه را با عطر خوش خاطرات به جا مانده از تو در لابه لای ایام فراموش شده به لحظه ی حال گره میزنم

دیده می گردانم از هرآنکس که گمان میبرم عظم جرم کرده از برای آنکه جای خالیت را با بودنش پر سازد

خالی گشته ام از احساس بس که خودم را بازخواست کردم از برای آنکه چرا بی تو خندیدم وبی تو سرخوش بودم وبی تو....

تنهایی را به تنهایی از برای خود رقم زده ام، که مباد آن کس جز تو باشد، محرم حرم دلم گردد...

نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات () |

سکوتی را که به عمق غم نبودنت، از خوف نگاه پر سرزنش وانگشت
شماتت آن  دگران، در خود جای داده بودم و بغض
های فرو خورده ی که  از ترس مردمان
لب گزان و پچ پچ کنان دور ونزدیک، از واهمه ی آنکه مبادا در میانه جمع به بدنامی
شهره گردم و ننگ خوانند عشق ورزیدن بر چون تویی را و این گونه عاشقی کردن را ناروا
بدانند...اینها همه را  بی پروا در آستانه جانان هویدا ساختم و نامت را با تمام وجود فریاد کردم و
نخستین بار در محضر او بود که  محبوبم
خواندمت. این باور حضورت بود که جانی دوباره دمید در تن وجان خموده ام وقرار بخشید
این دل بی قرار را که تاب آورم هرآنچه از بدی وناراستی در این زمانه بی تو بودن بر من روا رفته است.

نوشته شده در چهارشنبه ٤ فروردین ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات () |

هنوز در عجم میان ماندن و رفتن که چرا تو را از خود راندم و تنهایی این چنین تلخ را در  دوریت به جان خریدم و   بهای آن چنان گزافه را بر خود روا داشتم .سخت تر زمانی  ست ،که در پی یافتن آن دیگری  دل به بیراهه سپردم تا  شاید بتوان  جای خالی نبودنت را  با او پر ساخت.چه شگفتی ژرفی را با خود به همراه دارد آن هنگام که خود را در میانه ی این بیقوله دلتنگ تر از پیش یافتم و پایانی از برای این بی قراری  متصور نبودم.حیرتم دوصد چند می گردد آن هنگام که  قامت هیچ کس را هم قد و اندازه  ی آن خلأ های  به جا مانده  از جور ناروای  نبودت، نیافتم. تهی تر از دیروزها  در این کوره راه ها به پیش میروم تا شاید دگر بار خود را بیابم ...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات () |

مرا اینگونه آموخته است آن یار جانی که هر گاه به مضطری دچار گشتم،

تو را به نام اعظمت که در ذاتت پنهان است سوگند دهم،

که ای بزرگ در این سرآغاز یاریت را به تمامی خواهنم،

جز تویی را ندارم که دست یاری به سویش دراز سازم و تمنایم را بی پاسخ نگذارد

پس از سر لطف و کرم بی منتهایت که بی منت است مرا از درگهت مران، ای عزیز

نوشته شده در شنبه ٢ آبان ۱۳٩٤ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات () |

روزهای پر تکرار را که در گذر ایام پشت سر می نهم دنبال بهانه ی برای روزهای نیامده میگردم

بی طاقت می شوم از این همه واگویه های پر رنگ وریا و تظاهرهای پر نقش ونگار

سردرگم می شوم در میانه راه و آنگاه خود را به هزار حیلت مجاب میسازم از برای آغازی نو

آنگاه که تهی می گردم از اما واگرها، و چون و چرا ها که آن فلان چه کرد ویا آن دگر چه نکرد

دگر بارنوای پر غصه ی آه و فغان از جور زمانه را سر می دهم و خود را بی تقصیر از این قصور ها می دانم

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۸ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات () |

هیچ حواست بود که هوایم کردی

ندانستی که من بعد از این دلداده نگاه تو خواهم بود

شاید باورت نباشد که عطر حضورت رویاهایم را پر ساخته است

هرگز به وقت رفتن ندانستی که چطور بی تابانه رفتنت را نظاره می کردم

به یاد خاطراتت مانده است یادی از آن لحظه ی که با دیدنت دل از کف نهادم

همان هنگامه ی را که تو مرا به خویش خواندی من بی هیچ پرسشی تو را لبیک گفتم

نوشته شده در جمعه ۸ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات () |

همواره با او نجوا خواهم کرد و او را ناجی همه ی لحظات خوشم خواهم خواند

نگاهش را با خود به همراه می برم هر آنجا که من باشم، او نه

نوای آهنگین صدایش  را در گوش جانم به ودیعه سپرده ام تا آن روز که شاید باز هم با من سخن گوید

صدای اوست که بیش از هر صدای دیگری مرا به خود می خواند

روزهای که بی حضور او ازبرابر دیدگانم می گذرد و من بی او، و به دور از او،تنهاترین تنهایان گشته ام

نه پیامی و نه کوتاه سخنی که نقل قول گردد از او تا قرار بخشدم

دوریست و جز دوری معنایی نتوان کرد این سروده ی بی قافیه ی روزگار را

امید به لطف او بسته ام تا نه شاید که این دوری به جدایی رسد .....

 

نوشته شده در جمعه ٢٤ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات () |

دلتنگ تر از پیش گشته بودم، از برای دیدار او

سخت به دنبال فرصتی، تا سببی سازم از برای  دیدارش

هنگامه دیدار را به کرات در سر پروراندم  و به وجد آمدم از هست او

هر لحظه را با تمنای بودنش به سر بردم و گم گشتم در خاطرات با او بودن

نشسته بر در درگاهش ازبرای باز آمدنش، که شاید از در به در آید و قرار آیدم

چشمان منتظرم از شوق آنکه دیده به دیدار او تازه سازند، رنگ باخته اند

.. و اوآمد و من مضطرب گشتم ازبرای آمدنش

نه از برای حضور سراسر مهر و رحمت او، نه

از برای آنکه به وقت آمدنش ، منم را به همراه برده بودم

....


 

نوشته شده در پنجشنبه ٦ آذر ۱۳٩۳ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت