آسمانه

این نامی ست که روزی بهترینی مرا با آن نام فرا خواند.

چندو چون اين، بود نابود است در غوغاي دل

جان به رسواي، خو كرده در پندار دل

ناديده باور ميكند،آنچه ناديدني ست در برهان دل

گفت ونا گفتش را نشنيده مي‌گيرد، در نجواي دل

آرام جان گم مي كند، در بازي دل

رندانه،از هيچ همه را مي بخشد در قمار دل

نوشته شده در شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات ()

وقتي كه چشمام خيس ازغم روزهاي رفته است و دلم سرشار از هراس روزهاي نيامده، به تو مي‌انديشم كه در گذر ايام چه تفاوتها كه ميان اين بود ونبودها معنا يافته است.

در ميان خاطراتي كه هرگز مجال مكتوب شدن نيافته اند به دنبال من كيستم ، ميگشتم تا بيابم مني را كه در ميان تلاطم هاي بي‌پايان روح خسته‌ام به فراموشي سپرده بودمش.

آنقدر امروز وفردا كرده‌ام از براي آن مهم كه بسيار دير است و دور، درك آنچه در پي يا‌فتنش امروز قدم در راه گذاشته ام.آنچه از آن سخن به ميان مي‌آورم ترديد بي پاياني بوده است در باب عشق و بهتر آن ست كه اينگونه بخوانمش رسم عاشقي و چه ناتوانم در اين مهم وچه حسرتها كه از براي آن به دل راه داده‌ام، كه اي كاش پيش از اين ها يافته بودمش اين يگانه دوران را ،.........

نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات ()

چه بسیارند خفتگان در باور واهی عشق در جمع ما

ادعای عشق، بیش از عشق فریاد می‌گردد در حلقه‌ی گفتار ما

هر بار که قرعه به نام عشق زدنند، عشاق همهمه‌ها کردند

حق ونا حق بودنش بر گردن آنان که گفتند، هستند

تفأل‌های بسیار عشاق، در باب معشوقکانشان، تمامی نخواهد داشت

کاش که یکبار هم ورق برگردد ونیتی به نام عشق کنند

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()

همیشه اوقاتم را به انتظار سپری کرده ام که تا شاید فردای نیامده، بهتر از امروزوگذشته از دست رفته باشد.خنده‌ام می‌گیرد، که چه بسیاربخت خود را در این راه رفته آزموده‌ام وهرگز از آن جوابی نگرفته ام امّا باز هم به تکرار قدم در این راه پر تکرار می گذارم.چه بیشمار لحظاتی که با خود غرق در اندیشه‌های دور ودراز بودم وغم رویاهای محقق نشده را به دل راه داده ام.شکایتهای بی‌پایان وگلایه‌های بی‌شمارم از این روزگار کجدار ومریض تمامی ندارد و همواره انتظار آن را می‌کشیدم که اگر چنین وچنان شود،چه‌ها خواهم کرد.آنقدر خود را غرق درحسرتها وآه وافسوس نداشتن‌ها کرده بودم که خویش را از دیدن آنی که همه‌کسم بود محروم ساختم.تازه به آن هنگام که ابری تیره وتار، آفتاب تابان زندگی‌ام را در بر گرفت وآنگاه که سایه‌ی سرد وتاریکش بر جانم نشست ،فهمیدم که چنین خورشید تابانی همواره بر آسمان زندگیم می‌تابیده ومن همواره دیده بر زمین دوخته بودم تا شاید بهره ی ناچیزی برم از آنچه که دیگران از کف می دهند. آنقدرنظر برداشتنی‌های دیگران داشتم که، خودم را محروم ساختم ازدیدنش.چنان غرق در دلفریبان زمینی گشته بودم که غافل گشتم از این که فهم کنم حضوری چنان نورانی را که توسل به او می‌توانست، حتی برای دمی مرا دور سازد از ظلمتی چنان ‍‍ژ‍رف که امروز درونم را فرا گرفته است.

                                                             

نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()

..........واین پایانی دیگر است وسرآغازی نو از فصل، غم انگیز زندگی ام.

چقدر اشتباه می پنداشتم که این داشتنی، فقط از آن یک تن نیست از آن ماست و من بعنوان منی از این ما حق انتخاب دارم، چه بسیار خود را شماتت می‌کنم از برای اینکه چنین تصوری را در ذهن خود ساخته وپرداخته بودم وگاه می‌رسم به آنجای که این اندیشه را او را جانم نشاند همانی که این تصور را به تصویر نکشید

حکایت ، حکایت مالکیت ونسبت ودوری ودیری آدم های ست که به سادگی وزش بادی دل می‌بندند ودل می‌برند و ساده تر از آنچه که به پندار آید، دل می شکنند.

پچ پچ ‌های مردمان گوش‌ خلق را کر می‌سازند، این همان نجواهای ست که به هیاهو بدل شده‌اند تا بی‌ آبرویت کنند وانگشت اشاره شان که به هر سمتی بروی تو را نشانه می‌روداز این رو علم گشته است تا رسوای عالمت ‌سازندو..... که اگر تو بر مزار عزیزی روی و بلند تر از کسان آن مرحوم که به هر ترتیب نسبت، سببی یا نسبی با او دارند بگریی در غم رفتن آن از دست رفته، چه نیش وکنایه‌ها که حوالت نمی‌کنند وتحقیرهای ناروایی که به ناحق بر تو روا می‌دارند،..................چقدر زود دیر می‌شود، آری زودتر از آنی که می پنداشتم دیر شد و دردی چنان خانمان سوز بنیادم را برانداخت .

کاش بودی واگر بودی، نه این راه که تو رفته‌ی بازگشتی ندارد .پس امّا واگر وای‌کاش هم در این میانه رنگ می‌بازد وباز من می‌مانم و دنیای سرتا سر من ، که دیگری را به آن راه نیست.

با تو عهد می‌بندم که امروز،نه، فردا، هم نه، ......امّا سرانجام روزی خواهد آمد که این دل بی قرار ، قرار گیرد وآن هنگامه‌ی ست که در زیر تله‌ی خاک برای ابد به آسودگی خفته باشم.

نوشته شده در جمعه ۱٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()

چطور بخوانمت تا جوابم گویی، وچگونه سکوت کنم تا پاسخت را به گوش جان شنوم.

هنوز آسمان زندگیم تیر وتار است از جفای این وآنی که هر یک از برای خود نامی دارند، امّا اینها همه را تنها به شوق این تاب آورده‌ام که چون تویی را دارم.هزار بار با خود گفته‌ام بگذار دیگران هرآنچه می‌خواهند بکنند وقتی من نالایق، سزاوارترینی را دارم چه جای گلایه وباز می گفتم بگذار دیگران، درد بر دلم نشانند چه جای شکایت که من درمانی چون تو را دارم. اگه دیگری داشته ‌های داشت که من از داشتنشان محروم بودم وحسرت نداشتنش می آزردم، به امید آنکه سزاوارترین در هستی از آن من است باز قامت راست می کردم و از فخر داشتنت،سر از پای نمی‌شناختم وهر گاه غم دنیا دلم را به درد می‌آورد و راه را بر من صعب می‌ساخت، به آرزوی رسیدن به تو بود که قدم بر آن راه می‌نهادم. اگر از نعمت داشتن پدر مهربان بی‌بهره بودم،و اگر مادری دلسوز نداشتم ،اگه بی کس ترین در عالم می‌گشتم، چون دلخوش به بودنت بودم دل بد نمی‌کردم،.........

حالا که می پندارم که نیستی و دیگه صدامو نمی شنوی، چشمام غرقابه‌ی اشک می‌شود ودلم سخت به درد می‌ آید و سخت آشفته احوالم می‌سازد.همه‌ی نداشته های که ندارم به کنار، امّا اگر خدای چون تو را نداشته باشم،.......همه‌ی آنچه را که دارم هم از برایم بی‌مقدار می‌گردد.

نوشته شده در چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط سمانه نظرات ()

الهی؛ قسم به هنگامه ی زیبای دوستت دارم وآن لحظه که محبوب یادی از یار می‌کند.

الهی؛ قسم به روزگاری،که نگاه عاشقی در پی معشوق روان می گردد.

الهی؛ قسم به وقت هم نفس شدن با آن یار جانی که از عشق می‌سراید.

الهی؛ قسم به ایام تمنا وکشش بی‌پایان دو دلداده.

الهی؛ قسم به شور وشعفی که درجان عاشق می‌نشیند.

الهی؛ سوگند به همه‌ی قسم‌هایم، دلم سخت هوای عاشقی کرده است،....

نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()

هیچوقت نداشتمش و تنها در حسرت داشتنش، روزگار سپری کردم.ازآن فقط آرزوی نگاشته شده در میان سطور در هم وبرهم نوشته‌هایم را دارم وخاطره‌ی لحظه هایی، که گفته بودند در آن هنگامه استجابتی خواهد بودو به دنبال داشتنش، رفتم واز خاطر بردم، که از این گنج تنها رنجش نصیبم خواهد گشت.

......امّا انگار هر چه می‌دوم ، دور تر می‌روم وراه صعب‌تر می‌گردد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط سمانه نظرات ()


Design By : Pichak