…سبب ساز رفتن

میدانم نمیدانست که من دانسته ام کز مهر او دگر بهره نخواهم داشت

میدانم نمیدانست که از واهمه ی روزهای بی او ماندن،است که رفته ام

میدانم نمیدانست که در جمع ماندم سبب ساز هر چه تنهاتر شدنم میگشت وبس

میدانم نمیدانست که در دل مهر او دارم وز بحر همان مهری که ناگفته ماند دور گشته ام از او

میدانم نمیدانست که هر چه تلاش ساختم از برای دوستی با همرهان او همه نقش برآب شد

....ونمیدانم که او چه چیز را سبب ساز بازماندنم از ادامه ی مسیر میداند

 

/ 3 نظر / 16 بازدید
دریا...

میدانم نمیدانست که من دانسته ام مظلومیت ما وقتی تهدید می شود که عشق در لمس انگشت های ما نشان جرم است. اگر نفس جرم باشد، هنوز از نفس نیافتاده ام. ...

دریا...

ما عاشق و رند و مست عالم سوزیم با ما منشین و گرنه بد نام شوی...

دریا...

...بهار آمده اما هوا هوای تو نیست مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست به شوق شال و کلاه تو برف می آمد... و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست نسیم با هوس رخت های روی طناب به رقص آمده و دامن رهای تو نیست کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟ میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست به شیشه می خورد انگشت های باران...آه.. شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...![لبخند]