دلتنگی

دلتنگ تر از پیش گشته بودم، از برای دیدار او

سخت به دنبال فرصتی، تا سببی سازم از برای  دیدارش

هنگامه دیدار را به کرات در سر پروراندم  و به وجد آمدم از هست او

هر لحظه را با تمنای بودنش به سر بردم و گم گشتم در خاطرات با او بودن

نشسته بر در درگاهش ازبرای باز آمدنش، که شاید از در به در آید و قرار آیدم

چشمان منتظرم از شوق آنکه دیده به دیدار او تازه سازند، رنگ باخته اند

.. و اوآمد و من مضطرب گشتم ازبرای آمدنش

نه از برای حضور سراسر مهر و رحمت او، نه

از برای آنکه به وقت آمدنش ، منم را به همراه برده بودم

....


 

/ 1 نظر / 14 بازدید
دریا...

ازاتاق خاطراتم بوی حلوا بلند شده است... آرام فاتحه ای بخوان... شاید خدا گذشته ام را بیامرزد... ببار باران من سفر کرده ای دارم .... که یادم رفته آب پشت پایش بریزم.... فراموش شدم بانو؟؟