همواره با او نجوا خواهم کرد و او را ناجی همه ی لحظات خوشم خواهم خواند

نگاهش را با خود به همراه می برم هر آنجا که من باشم، او نه

نوای آهنگین صدایش  را در گوش جانم به ودیعه سپرده ام تا آن روز که شاید باز هم با من سخن گوید

صدای اوست که بیش از هر صدای دیگری مرا به خود می خواند

روزهای که بی حضور او ازبرابر دیدگانم می گذرد و من بی او، و به دور از او،تنهاترین تنهایان گشته ام

نه پیامی و نه کوتاه سخنی که نقل قول گردد از او تا قرار بخشدم

دوریست و جز دوری معنایی نتوان کرد این سروده ی بی قافیه ی روزگار را

امید به لطف او بسته ام تا نه شاید که این دوری به جدایی رسد .....

 

/ 2 نظر / 18 بازدید
امید

آسمانه این خوابی که ما رفته ایم حق ما نبوده این بی هوشی مثل این است که از مشامم گاز بالا رفته باشد و تمام مغزم را گرفته باشد نمی توانم داد بکشم اما می توانم بگویم هنوز دیوانه اتم...